اتفاق خوب +بعدا نوشت

امروز نزدیک ظهر ، خواهرم اومد خونه امون ،،، ساعت 4 صبح رسیده بودن (کرمانشاه بودن )،،،

کمی ظهر به خاطر یک حرف از یک آدم احمق که منو سرطانی خطاب کرد ، ناراحت شدم و حتی جلوی خواهرام اشکم سرازیر شد ، بنده خدا خواهرام ، قطعا و مطمینا از دیدن اشکم ناراحت شدن ،،،فیط

برای اینکه ناراحتیم بخوابه به خواهرم پیشنهاد دادم که بریم بیرون سر ظهری (حدود ساعت دو و خورده ظهر بود) ،،، با خواهرم همین اطراف خونه امون قدم زدیم ، کوروش رو هم همراهمون بردیم ،، با خواهرم حرف زدیم ،،،

امروز فهمیدم پدر عشقی خانم فوت کرده ،،،، خدا رحمتش کنه،،، فکر کنم دو سه روزی هست که فوت کرده ،،،

با خواهرم ، کوروش رو به  فضای سبزی که نزدیک خونه امون بود بردیم ، کمی سرسره بازی و تاب بازی کرد و بعد رفتیم کمی برای خونه میوه و سبزیجات خریدم (آناناس ، کدو ، فلفل دلمه ای ، پرتقال ، کلم بنفش ، طالبی)،،،

تو راه به خواهرم گفتم که من واقعا متاسفم بابت برخورد بد اون روزم با همسرت ،،، خواهرم گفت اتفاقا شوهرم هم خییلی ناراحته از برخورد خودش ،،، به خواهرم گفتم میخوام ازش معذرت خواهی کنم،،،

رسیدیم خونه ،،،وسایلی که خریده بودمو در یخچال گذاشتم ،،،

تو هال سرم در تبلت بود که دیدم زنگ خونه رو زدن،،، خواهرم گفت شوهرم اومده ،،رفتم تو اتاق شلوارمو عوض کردم (شلوارک پوشیده بودم) ، بعد رفتم تو هال ، دیدم شوهرخواهرم با گل و شیرینی اومده ،،با روی باز باهاش سلام علیک کردم و انگار نه انگار ناراحتی یی پیش اومده باشه،،،گل تزیین شده رو برای من خریده بود و کللللی بابت رفتار اون روزش عذرخواهی کرد و من هم ازش عذرخواهی کردم ،،، شیرینی رو هم به مناسبت روز پدر برای بابا خریده بود،،،

بعد شیرینی و چای خوردن ، با بابا و خواهرم و شوهرش و خواهرکوچیکه و البته کوروش هم همراهمون بود ، رفتیم بیرون ،،،#زیتون

بعدش از کمی گردش ، بابا و خواهر کوچیکه رفتن خونه و من با خواهرم و شوهرش رفتیم به سمت خونه ی خاله ام ،،، تو راه خواهرم پیاده شد که شیرینی بخره ،،، منو دومادمون تنها تو ماشین بودیم ،،، دوباره ازم عذرخواهی کرد بابت رفتارش و گفت شما برای زندگی ما خیلی زحمت کشیدید (یکی از اخلاق های خوب دومادمون ، قدرشناسیش هست ) ،،، البته خوب خداییش من هم اون روز کمی تند باهاش برخورد کردم و من هم متعاقبا دوباره عذرخواهی کردم ،،، خواهرم اومد و بعد پیش به سمت خونه ی خاله ام (شیرینی رو از همون نزدیک خونه ی خاله ام خریدیم)،،،

خونه ی خاله ام هم خوش گذشت،،،، سوم شعبان عروسی پسرخاله امه ،،، پسرخاله ام به دومادمون گفت برای روز عروسیم میشه ماشینتونو بهم بدید؟،،،

بعد از خونه خاله ام ، رفتیم دنبال اون یکی خواهرم (بعد از مطب ، با دوستش رفته بودن بیرون)،،،، کمی گشتیم و آبمیوه خوردیم(من آب هویج ، لیوان بزرگ گرفتم) ، بعد دوست خواهرمو رسوندیم خونه اشون و ما هم برگشتیم خونه،،،


++عاقا ، ما امروز چیزی به اسم غذا نخوردیم ،،، نه ناهار ، نه شام،،،اصلا خواهرم چیزی درست نکرد،،، من هم که بمیرم هم پا نمیشم برای خودم چیزی درست کنم،،، صبحونه و ناهارم یکی شد (ساعت 11 صبح بیدار شدم) و سه تا خرما و  یه پرتقال و کمی طالبی خوردم ،،، خونه ی خاله ام هم یه سیب و دو تا پرتقال و یه کیک خامه ای خوردم ،،، بیرون هم که بودیم فقط یه لیوان بزرگ آب هویج خوردم ،،، آهان دو قاشق هم دسر سوهان خوردم ،،،چند دقیقه قبل نوشتن این پست ، یه مقدار آناناس هم خوردم،، کل چیزایی که امروز خوردم ، همینا بود،،،

من سوخت و سازم بالاس ،،، از این ور قرص های هورمون درمانی هم میخورم و بد جور ضعف میکنم،،،

تو یخچال تخم مرغ داریم ، دیگه حالم داره از هرچی تخم مرغه بهم می خوره ،،،الان ضعف کردم ،،، برم بگردم ببینم چیزی پیدا میکنم بخورم،،،


بعدا نوشت:

یخچال رو گشتم ، فقط توش میوه بود ، من غذا میخواستم ،چیزی پیدا نکردم و باز برای نجات خودم ، دست به به دامن تخم مرغ شدم،،، یه دونه رو نیمرو کردم و روش فلفل سیاه و سیاهدونه ریختم و خوردم،،،،


++از چندین وقت پیش ، برادرم به خواهرم (خواهر روانشناسم)گفته بود که من افسردگی دارم ،،،خواهرم بهش گفته تو از کجا میدونی؟ بعد برای خواهرم کمی از خودش گفته ،،، اون موقع ها ، خواهرم وقتی بهم گفت واقعا نگران برادرم شدم و به خواهرم سپردم که بهش بگه هیچ قرصی مصرف نکنه و زود بیاد ایران ،،،

برادرم اومد ایران و بدون اینکه به ما بگه ، خودش وقت روانشناس گرفته ،،، دلیل موندن چند ماهه اش در ایران همین روانشناس رفتن هست ،،، برادرم یه پسر آروم و ساکتی هست دوران کودکی پرتلاطمی داشته (خیلی کوچیک بود وقتی مادرم فوت کرد و ما دخترا پیش بابا بودیم و برادرم پیش خونه مادربزرگم)،،، مادربزرگم فوت میکنه و برادرم میمونه پیش خاله ام (خاله ام فقط یه دختر داره و دخترش هم ازدواج کرده و خاله ی خودم هم تنهاس)،، بعد خاله ام مهاجرت میکنه و کلا دیگه برادرم پیش ما میاد ،،، اولاش که پیش ما اومد ، خلق و خوش ، زمین تا آسمون با ما فرق داشت ،،، ما دخترهای خودساخته ، مسیولیت پذیر بودیم ، اما برادرم یه پسری بار اومده بود که حتی به عنوان یه دانش آموز ، مسیولیتی در قبال درس خوندن نداشت ،،، راستش خیلی هم این ور و اون ور تحقیرش میکردن ،،، و من یه وقتایی عمیقا دلم برای برادرم می سوزه،،،

حرف بسیار است در مورد برادرم ، این پسر آرام  ،،،،

فعلا که میره مشاوره ،،، خدا تومن هم هر جلسه (هر هفته) داره میده ،،، خودش که راضیه،،، تا ببینم نتیجه چی میشه ،،،

اینکه چرا برادرم برای مشاوره پیش خواهرم (روانشناس)نیومده ، این بوده که برادرم میگه من با روانشناس غریبه راحت تر میتونم بعضی حرفای خصوصیمو بزنم ، هر چند که برادرم با خواهرم (روانشناس) صمیمی هست ،،،،

ولی لازمه من هم یک دیداری با روانشناس برادرم داشته باشم و چند تا مطلب رو بهش بگم ،،، هرچند که چند وقت پیش برادرم بهم گفت که روانشناسم گفته باید خواهربزرگه ات بیاد ، ولی اون موقع مصادف شد با رفتنم به کربلا و نشد که برم و به جام ، خواهر دومی رفت ،،، خواهرم گفت روانشناس گفته بله برادرتون افسردگی داره ،،،


جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد