داستان ما و بابا

از وقتی بابا از بیمارستان اومده به معنای واقعی خواب نداریم ،،، شبا الکی الکی همه رو بیدار میکنه ، نمونه اش همین دیشب ،،، ساعت 3 نیمه شب داد و بیداد ، سر چی؟ پاشید دستمو بگیرید بلند شم ، میخوام بشینم ،،، آخه سه نصف شب؟ ،،، من فکر کردم میخواد اجابت مزاج کنه که بیدارمون کرده ،،،

بدبختی یک نفر رو هم بیدار نمیکنه ،،، اسامی تک به تک رو بلند میگه و بعد همه باید به صورت خبردار بالا سرش بایستیم ،،،


یعنی خدایا ، هییییچ وقت بابای منو مریض نکن ،،،، از اون مریضای بدقلق ، غرغرو ،از اون مریضایی که حرف گوش نمیکنن ،،،اصلا اوضاعی داریم به خدا ،،،


به طور معمول بابام یه مرد فووق العاده آروم ،،، ولی واااای از روزی که بیمارستان بستری یشه ،،، الان این دومین تجربه ی ما با باباس ،،، اولیش که چند ماه پیش سر یه عمل ساده ی پروستات خوش خیم ، چه بلایی سر همه و مخصوصا این پرستارای بخت برگشته آورد ،،، فقط چون بیمارستان خصوصی بود و کلی پول دادیم ، دیگه بنده خداها چی بگن ،،،،

الان هم که سر همین شکستگی لگن ،،، وااای وااای ،،،


متاسفانه سر تمرینات فیزیوتراپی ، بابا اصلا و ابدا همکاری نمیکنه ،،، توقع داره تو تمرینات ورزشی ، خودت پاهاشو تکون بدی،،،، بابا جان من ، خوب خودت یه تقلایی بکن ،،،،


من هیچ یاد ندارم در این 18 سالی که مامانم فوت کرده یه بار بابام به ما گفته باشه فلان کار رو برام بکنید ،،، تنها چیزی که از ما خواسته فقط این بوده که قبل از اومدن به خونه ، چای تازه دم براش آماده کرده باشیم ،،،


اما الان اینقد بدقلق شده که نگو ،،،الحمدلله دستاش سالمه ،ولی هی غر میزنه که شما بیایین لقمه تو دهنم بزارین ،،، والا ما حرفی نداریم ، بنده خدا بچه ها لقمه تو دهنش میزارن ، ولی با این حال باز هم غر میزنه که این لقمه کوچیکه ، بزرگه ، فلانه بیساره ، اوووف نگم براتون ،.،


یه کار بابا رو اصلا و ابدا از اول نمی پسندیدم و اونم اینه که اصلا به برادرم محبت نمیکنه ،،، کلا بابام فوق العاده دختردوست هست ولی متاسفانه یک اپسیلون هم به برادرم بها نمیده ..،

الان تماااام امورات شخصی بابامو داداشم انجام میده ،،، بنده خدا اینقد با حوصله کاراشو انجام میده که نگو بدون هییییچ غرری ،،، ولی بابام چیکار میکنه؟ هی بهش غر میزنه ،هی بهش دعواش میکنه ،،،خدا برادرمو خیر بده ،،، والا با این توسری هایی که بابام بهش میزنه .کس دیگه ای بود ، زود  بلیط میگرفت و میرفت ،،،،


خلاصه داستانی داریم با بابام ،،،


++اون روزیه دختر عمه ام به شوخی گفت :پروستات داییم که مشکلش حل شد ، مفصلش هم که تعویض شد، حالا برید براش زن بگیرید،،،،

اوووه اوووه ، جرات داریم حرف زن ، پیش بابا بیاریم ،،، اصلا برای بابام زن فقط یک نفر بود ،"مامان" و لاغیر ،،،


++با همه ی غرغرهای بابا ، عمیقا دوستش داریم و مخلصشیم ..، چون برای ما ، از همه چیزش گذشت ،،، شب بیداری هاش ،،، خستگی هاش ،،،اعتماد کردناش به ما ،،، پشتوانه ی ما بودن ،،، خلاصه بابام دوستت داریم ،مریض غرغروی بدقلق ،،

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد