لحظات سال تحویل ۹۷

دیشب اینقد عصبانی بودم که تو پست قبلی ، حال و احوال خونه، قبل تحویل سال رو نگفتم،،،

 دیروز صبح که بیدار شدم اول لباسا رو انداختم ماشین لباسشویی ، بعد کف آشپزخونه رو طی کشیدم ،، یعنی من یه بابا دارم که اندازه چند تا فسقل بچه از ما کار میکشه ،،، من نمیدونم این بابای من چه اصراری داره که این لیوان رو لب به لب پر از چای کنه ، عااااقا نگم براتون سرامیک های کف آشپزخونه ، مخصوصا نزدیک اجاق ، پر از لکه چای،،، دیگه روی اون لکه ها ، دامستوس ریختم و تمیز شد،،،

اجاق رو از لکه های چای تمیز کردم،،،خونه رو کامل جارو کردم ،،، اتاق بابا رو مرتب کردم.،،

بعد رفتم دوش گرفتم،،، وتا موهام خشک شد زود نمازمو خوندم،،،

بعد خوندن نماز ، نشستم پای تی وی شبکه ی یک وبرنامه نوروزی با اجرای علی ضیا،،، شبکه ی سه که کلا نداریم، پریده ،،، این وسطا هم یه سرکی به شبکه ی دو و پنج و شبکه های ماهواره میزدم،،،

دقایق نزدیک تحویل سال، بلند شدم قرآن خوندم،،،، منو بابا و خواهرکوچیکه خونه بودیم،،، اون یکی خواهرم و برادرم  رفته بودن کجا؟ حرم حضرت معصومه ع ،،، خواهرم گفت پاشو باهام بیا ، ولی من حوصله نداشتم ، پارسال رفتم ، خوب بود ولی خیییییییلی شلوغ بود،،، خلاصه ترجیح دادم خونه بمونم،،، البته بدم نمی اومد امامزاده صالح ع (تجریش) برم ولی تنها بودم ،،،

سال تحویل شد، دعای تحویل سال رو خوندیم،،، و به استقبال سال 97 رفتیم،،،

البته این هم بگم که حدود بیست دقیقه قبل تحویل سال ، خواهرم به خونه امون زنگ زد که منو شوهرم میخواییم بیاییم خونه ی بابا،،، راستش من دل دل میکردم که موقع تحویل سال خونه امون نباشن (دوست داشتم خواهرم باشه ولی دوست نداشتم شوهرش باشه)، خداروشکر سال تحویل شد و بعد اومدن ،،، نیومده ، آقا ، اوقات تلخی کرد ، تن صداشو هم برد بالا و رفت،،، الان که به دیشب فکر میکنم می بینم که چقدددد عصبانیم کرد و الان دوست ندارم یه لحظه هم اون ریختشو (دومادمون رو میگم) ببینم،،،

اصلا از اون آدمایی نیست که بتونی دو کلمه حرف حساب باهاش بزنی ،،،باهاش که حرف میزنی ، سرشو میندازه پایین ، گوش میکنه ، و بدون هیییچ حرفی میزنه بیرون ،،، چند بار این اخلاق رو ازش دیدم،،، چون حرف حساب می زنم و آقا به مذاقش خوش نمیاد،،،،تا حرف سربازی میشه ، میزنه بیرون،،، تا مثلا مثل دیشب بهش میگم چرا میخوای ریسک کنی بدون مدارک و بدون تجربه ی رانندگی در جاده ، میخوای بزنی به دل جاده، آقا خوشش نمی یاد و ناراحت میشه،،،


++من که وبلاگم رمز داره و خواننده های وبلاگمو میشناسم و انکشت شمارن،،، کمی باهاتون درد و دل کنم،،،

من یه وقتایی در قبال مسیولیت هایی که در قبال خواهر و برادر و خونه بر دوشمه، واقعا اعصاب خردی هایی پیش میاد،،، خیییلی وقتا در دفاع از خواهر و برادرم ، در دید دیگران "آدم زبون درازه"میشم ، هرچند که من پشیزی حرف دیگران برام اهمیت نداره،،،

یه چیز دیگه ، بابای من هم زیادی ساکته ،،، بابا ، کمی اون ابهت مردانه اتو نشون بده ،،، من تو خونه امون ، هم مامان هستم هم بابا ،،، باید مثل مامانا هوای بچه ها رو داشته باشم و همدلی بین بچه ها رو بیشتر کنم، از طرفی باید حواسم به کارهای ریز و درشت خونه باشه (این حرفمو فقط مامانا می فهمن) ، حالا این به کنار ، از اون طرف باید ذهنم به سمت حساب کتاب های مالی باشه ،،،، مسیله "خونه "برامون داستان شده،،،

بابام سنش رفته بالا،،، دیگه مثل قبل نیست ،،، اغراق نیست اگر بگم که اکثر (حالا همه اش نه) مسیولیتی که پدر ها و مادرها برعهده دارن ، من جور جفتشو دارم میکشم ، هم پدر هم مادر،،،، تو مراسم خواستگاری خواهرم ،بابام ساااکت ساکت بود(کلا بابام آدم ساکتی هست و همش در حال مطالعه ،،،)، من مجبورشدم شرایط دوماد رو بپرسم ، شرایط خودمونو بگم و ،،،،،

دیشب که خونه ی خاله ام بودم ، خاله ام یه خواستگار رو معرفی کرد برای خواهر کوچیکه (اووووه اوووه خواهر کوچیکه عمممممرا قبول کنه)، پسره 27 سالشه ، کورد هستن ،،، راستش تا حرف خواستگاری اومد ، حس خوبی بهم دست داده نشد،،، چون سر این خواهر دومیم خیییلی اذیت شدم دهنمو سرویس کردن تا رفتن سر خونه زندگیشون (ببخشید با این لفظ گفتم ولی واااقعا خسته ام کردن ، مخصوصا دومادمون که نه تکلیف سربازیشو مشخص کرد و ،،،)،،،،خلاصه فعلا حوصله ی دوباره دختر شوهر دادن رو ندارم،،

دختر عمه هام همش میگن کاش خواهری مثل تو داشتیم ولی واااقعا بهم فشار زیاد میاد برای راست و ریست کردن کارها چون تنها هستم و البته منکر این نیستم که همیشه و همه جا"خدا با من است" و برای همینه که ماشالله پر انرژی و فعال هستم ،،

منو خواهرام خیلی با هم اختلاف سنی نداریم،،،بابام فوووق العاده دختر دوست و از شانسش هم مامانم هم دخترزا ،،خخخخخ،،،


درسته من از دومادمون و رفتار دیشبش خیییلی ناراحت شدم ولی خوب خیلی خوبی ها داره ،،، ولی با رفتار دیشبش  ، دیگه اون اعتبارشو پیش خانواده ام از دست داد،،،کلا ازاون پسرهایی هست که تو نباید بهش بگی بالای چشمت ابروس و فقط  باید سکوت کنی .،،


کلللی درس دارم،،،،، کلی کتاب غیرعلمی نخونده،،، تمرینات ورزشیم ،،، نباید اجازه بدم در تعطیلات عید بدنم افت کنه چون بعد عید تو باشگاه کارم سخت میشه ،،،

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد